تيشه اندر پايِ خويشتن گشته ايم

تيشه اندر پاي خويشتن گشته ايم
دشـمنِ جان دشـمنِ تن گشته ايم

بينِ هـم دعـوايِ بـيـجا مي كـنـيـم
ما به پايخويش سوزن گشته ايم

خلـق را گويِـيـم ، عُـيـوبِ هـمـديگـر
مابه جان خويش دشمن گشته ايم

مـا شـديم رسوا به پـيـشِ ناكسان
چَك چكِ مرد وُ هم از زن گشته ايم

كس نـدارد ايـن زمـان پـروايِ كـس
ديـده وُ دانـســتـه كَـوّدَن گشته ايم

يك زمـان بوديم گلِ هـر بوســـتـان 
حيـف اكنون خارِ گُلـشن گشته ايم

✍️شايق

چه ناباورانه اتمام يافت خوشي

چه ناباورانه اتـمام يافت ، خوشي هاي من
تا زِ خواب بر خاستم ، ويران بود دنياي من

فصلِ باهمي وُبي غمي چه زود فرجام يافت
بـاز تـنـهـايي رسيده ، وايِ من ، اي وايِ من

چه آرزو هاي كه ، در دل نداشتم اي خـدا  !
به حقيقت نپيوست ،خوابِ من وُ روياي من

ديد كه پولداري نماند وُ آستينم كهنه گشت
زين سبب ترك گفت مرا ، آن بيوفا ليلايِ من

مانده ام ، از كي بـنـالـم وُ به كي شكـوه كنم
وقتي كه بيگانه محسوبم نمود ، آشـناي من

شايق هر چند بد باشد ، دعـاي بد نمي كند
از خـدا خواهـم ترا ، شـهـزاده آيد جاي من

✍️شايق

گاه گاهي زندگي بسيار رنجت

گاه گاهي زندگي بسـيار ، رنجت مي دهد
خاطره ها روزِ چندين بار ، رنجت مي دهد

وقتي ميـبـيني دو تا عاشق ، كـنارِ هم ديگر
گـردشِ تـنـهـايي در بـازار ، رنجت مي دهد

صبح هـا وقتي ، جِلُوي آينه مي گيري قرار
فكرِ بـهرِ كي كني سِـنگار ؟، رنجت مي دهد

گر نباشـد آن كـسي ، كُو را پسـنديده دلـت
داشـتنِ زيــبـاتـرين دلدار ، رنجت مي دهد

گـفـتگـو با ديگران ، اصلاً گوارايِ تـو نيست
جان وُ قـربان گفتنِ اغـيار ، رنجت مي دهد

شايق گويد اندكي ، مُحتاط باش درانتخاب
گر نباشد دلــبرت هوشيار ، رنجت مي دهد

✍️شايق

ترحم داشتي اي كاشكي

تـرحـم داشـتـي اي كاشـكه انـدك به دلدارت
دلت ميسوخت بر بيچارگي هاي عاشقِ زارت

نميخواستي تذرع هاي من را پيشِ هر ناكس
به كنجِ دل گرم محسوب مي كردي گهي يارت

مرا گر واقـعـاً دوسـتم ميداشتي با دل و جانت
گرفـتارم بودي اينسان كه من هستم گرفـتارت

جگـرخونم چرا سـازي ، پـريـشـانم چرا خوانـي
چرا ميخواهي بد گردم ، به بد نيسـتم روادارت

بكن هرآنچه مي خواهي بگو هرآنچه مي گويي
ولـي من تـا نـفـس دارم ، نگـويـم تـركِ ديـدارت 

بـرنجانـي ، بسـوزانـي ، بگـيريانـي ندارد سود
به هيچم هم فروشي من بجان هستم خريدارت

"شايق"

غيرت ترك

غيرتِ ترك ندارم ، همتِ وصلش نيست
دعاي خير كنيد ، يـارِ سـاده ي مـا را

✍️شايق

همچو روز هاي اولت

همچو روزهاي اولت سـرشار بودي كاشكي
بـر سـرِ پـيـمـانِ خود اسـتـوار بودي كاشكي

دوست ميـداشـتي مرا ، مانندِ اول بي دليل
با وفـا وُ صــادق وُ راســـتـكار بودي كاشكي

خير اگر امروز محكومم به تهمت هاي پوچ
پـاســــبـانِ خوبـي هـاي پــار بودي كاشكي

تكيه گاهِ عاشقت مي گشتي وقتِ خستگي 
پشتِ من ايستاده چون ديوار بودي كاشكي

خود را ناحق قــربانيء ضِـدِ بي جا مي كني
اندكي صِـرف اندكي هوشـيار بودي كاشكي

حرفِ مُفتِ ديگران زهر است ، حتي تلـخ تر 
بي خـبر از طـعنه ي اغــــيــار بودي كاشكي

ترا بخشيده بخواست هايت لبيك مي گفتم
پـيـشِ من يك كـمـكي رويـدار بودي كاشكي

✍️شايق

هرچه مي پنداري

 

هرچه مي پـنداري از آن بيشتر
دوسـتـت دارم ، به قــــرآن بيشتر
جان فدايت مي كنم اي جانِ من
چون ترا ميخواهم از جان بيشتر

✍️شايق