مرا اين درد پنهاني
مـرا اين دردِ پـنـهـانـي خـرابم مي كـند آخـر
مـيانِ شـعـلـه هاي خود كـبابم مي كـند آخـر
به تشويش وُ جگرخونم پريشان كرده فكرم را
مـثــالِ شـمع مي سـوزم وُ آبم مي كـنـد آخـر
✍️شايق
مـرا اين دردِ پـنـهـانـي خـرابم مي كـند آخـر
مـيانِ شـعـلـه هاي خود كـبابم مي كـند آخـر
به تشويش وُ جگرخونم پريشان كرده فكرم را
مـثــالِ شـمع مي سـوزم وُ آبم مي كـنـد آخـر
✍️شايق
پشتِ لبخندِ شيرينم ، دو هزار غم دارم!
دلخوشي را چه كنم ، وقتي ترا كم دارم
✍️شايق
من نمي دانم گناه يا كه ثـواب است روزه ام؟
تا زَنَـد در ســر هـوايِ او خـراب است روزه ام
نماز ها قايم ، دهن بسته ، خو فكرم سُويِ يار
خداوندا ! تو بگو در چه حساب است روزه ام
✍️شايق
ساعت ها شد كه خمارم كرده ، دنيايِ لبت
روزه دار هستند لبانِ من ، به اشـتهايِ لبت
ديــدنِ رويِ تـو دارد ، حكـمِ آذان ، پس بـيـا
تا كه افـطـاري نـمـايم ، من به خُـرماي لبت
✍️شايق
گل خجـل گـردد ز ديــدارت گلم
خـدا جان باشـد نگـهـدارت گلم
از گلاب خوشــبـوتر وُ زيـبــاتري
زين سبب هستم ، خريدارت گلم
✍️شايق
دردِ دل بـا كـي بگـويـم مـحـرمِ اســـرار كو؟
مُقربان زياد اند ليكين مؤنس وُ غمخوار كو؟
هيـچ كـس دوستي بي مطلب ندارد باكـسي
پس كـي را از خـود بـدانـم يــارِ وفـادار كو؟
سـنگـها در جيب دارند وُ غـرض شيـشهءدل
عشقِ واقـعي كجا است ، دلـبـر وُ دلدار كو؟
يــارِ جـاني انـدك وُ يــاران نـاني بي شــمـار
دوستِ حقـيقي نـمـانده هـمدمِ راز دار كو؟
مُـشـفِـقي لازم دارم كِـين روز هـا دركم كند
شـانه ي دلـسـوز بــهـــرِ گـريه هـائ زار كو؟
نگو صوفي مي شدي تعلق كارِشيخ نيست
شـايـق تـقصـيري ندارد كار به اهل كار كو؟
✍️شايق
كـنـم احسـاس ، خدا كـرده مــرا نـفـرينم
همه را باختم درعشق ، حتي دين وُ آيينم
بهرِ از دست دادن فقط نَـفَس مانده وُ بس
يك قدم مانده به بربادي ، خيلي غمگـينم
قـدرِ خوبي را در اين جا كـسي نميداند
به هركه خوبي كردم ، گشت مارِ آستيـن
پشـتِ سر باز كدام دسـيـسـه جريان دارد
مُدتي است كه خواب هايِ، خراب ميبينم
دوستان دستِ دعـا برداشـته ، آمين گوييد
الهي كور شـود ، هر كه او است بـد بيـنم
✍️شايق
بعد از اين يك رنگ وُ بويِ تـازه دارد حالِ من
شـادي هـا از هـر مسـير افـتيده اند دنبالِ من
بعد از اين از درد وُ غم حرفي نمي آرم به لـب
دايم الـوقت شـاد مي يـابِـيد شـما احوالِ من
من به خود قـولِ فـراموشي گـذشـتـه داده ام
مـثـلِ پـار ديگـر نـبـاشد هيـچ مـاه وُ سـالِ من
شـعـر هايم حس وُ حالِ خوب مي آرد به بـار
خوشي ها محسوس ميگردد زِ قيل وُ قالِ من
ميخواهم الگويِ خوشـبختي شوم تا در جهان
هيـچ كس هيـچ جا نـيـابد جوره وُ مـثــالِ من
***
بي خيالم باش حسود!تشويشِ خوبي ام مكن
كين همه فالـبين ها گفتند ، بعد از فالِ من
شـرمت بـادا كه پشـتـم حرفِ مـفـتت را زدي
تو خدا نـيـستي مشـو پـس قاضي افـعـالِ من
✍️شايق
آتشِ ســوزان قلـبم ، شُعله ور ميسازي تـو
روسرئ ات را زسر ، وقتي بدر ميسازي تـو
گيـسـوانت را كه ميرفصاني ، اندر سـازِ باد
عاشقِ ديـوانـه را ، ديـوانـه تـر ميسازي تـو
✍️شايق
باز شورِ عـاشـقـي ها در سـر است
عشق بانگم مي زند پشتِ در است
دل مُـردد عـقــل را گـويَد چـنـيـن!
ميـزباني كن ، ز يك دو بـهـتر است
عـقــل امـا در جواب گـفـتا نـخـير!
آخـرِ ايـن راه خـوف وُ خـطــر است
كارِ هركس نيـست دلداري وُ عشق
عاشقي در ذاتِ خود يك هُنر است
جاهلان چيزي نمـي دانند زِ عشق
عشق در اصلـش بسانِ گوهر است
در هــراســم رنجـشي نـايـد به بـار
رازِ من ناگـفـتـه پـيشِ دلــبـر است
سوسن وُ نرگـس ندارند هيچ بـاك
دردمندِ شان همين مُشتِ پَر است
به فكرم كِـبـرِ زيادي خوب نيست
تـقـديـر از جانبِ رب مـقـدر است
رهـنـمـايي ها كـنـيد اي دوســتـان
شايق اينـجا پند را در منـظـر است
✍️شايق
بگو مُفتي چه فِتوا مي دهي ، روز هايِ صـيام را !
اگر با يارِ خود صحبت كنم ، دوزخ نخواهم رفت؟
✍️شايق
مانده ام حيران ، كدامين حسِ تو باور كنم !
نفرتت ، محبتت ، دوست داشتنت، ديوانگيت
✍️شايق
دوستت دارم ، از اين بهترچه ميخواهي بگو
از مـنِ مـسـكـين وُ دربـدر چه ميخواهي بگو
مِهر مي ورزم ، محبت ميكنم ، دل مي دهـم
عشقِ زيبايم از اين بيشتر چه ميخواهي بگو
هم تـورا آيـينـه هستـم ، هم بـرايـت سايه ام
از چنين دلدارت ، اي دلبر چه ميخواهي بگو
گاه جان بخشـي مـرا وُ گاه جانم مي گـيري
من ندانم مقصدت ، آخر چه ميخواهي بگو
هـرچـه دارم در تـوانِ خـود ، دريغـت نـكـنم
لب بشور ، زيباترين دختر چه ميخواهي بگو
جان فدايت مي كنم عشقم صدايت مي كنم
شـايقت هستم ز من ديگر چه ميخواهي بگو
✍️شايق
دي چو فالبين ديد بخت وُ فالِ من
زيــرِ لـب گـفـتـم واي بــر حـالِ من
روزِ خوش يك هم نيافت در اخـترم
هــر قــدر پـالــيـد مــاه وُ سـالِ من
هركسي تا مطلـبش يار است وُ بس
سـايه هم دايـم نه است دنـبـالِ من
كس نمي خواسـتـه مـرا بـهـرِ خودم
همه دوست داشتند پول وُ مالِ من
هركه در فكرِ خـود وُ كارِ خـود است
كـس نـدارد پـــــروائ جـنـجـالِ من
كس ندانسـت قـدرِ من در هيچ جـا
هـمــه هـســتــنـد در پـي زوالِ من
اين سخن ها بشـنيده مبهوت شدم
بـســتـه شـد دكـانِ قـيـل و قـالِ من
✍️شايق