ميـازار عاشـقِ خود را ، چه سـود از اين دلآزاري
چـرا تو تُـخمِ نـفـرت را ، به بـاغِ عـشـق مـيكاري
ستم بغض وُ عداوت نيست ، كارِ عاشـقان جانا
محبت كن وفا آموز ، بس است ديگر جفـا كاري
گناهم چيست جز اينكه ، ترا من دوسـتت دارم
چرا از جور وُ آزارم ، تو هيچ دست بر نمي داري
جفـا قـدري ، سـتـم حدي وُ نـاز انـدازه ي دارد
تـمـاشـا كن چه بد حالـم ، از اين كـردارِ تكـراري
رنج وُ زجـرِ مرا كم كن ، وگـرنه شـايد اين روزها
بميرم ! وانگه بيـهـودست افسوس وُ عـزا داري
ميداني فرقِ ما در چيست عشـقِ بيوفايِ من؟
من از مـرگِ تو بـيـزار وُ تـو از جانِ من بـيـزاري
زبسكه حق وُ ناحق جنگ وُ دعوا ميكني با من
جفاجُو گشـتـه ام كم كم ، بدم شده وفـاداري
لازم نيست تابگويي شايقت نيستم ديگرشايق
خودم ميدانم كين روزها، مرا تو دوستم نداري
بخواهي خواهمت،دوستم بداري دوستتدارم
نخواهي ام نميخواهم،نه التماس نه هم زاري
من هم انسـانم وُ تاب وُ توانم يك حـدي دارد
لبريز است كاسهءِصبرم،مرا تير از چنين يـاري
نگوسهويست كردارم،توپنج من صاحبِ پنجم
به كارِ خلـق ديوانه، به كارِ خويش هـوشـيـاري
ترا دلداده بعد من خوش خيالها داشتم در سر
گلت پنداشته بودم من، وليكين نه توهم خاري
✍️شايق
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۰۶ ساعت 9:22 توسط ذبيح الله شايق
|