ﻣــﺭﺍ مـجنـون نمـوده نگـشـتي لـيـلايـم
نـپـرسـي حـالِ مــرا وُ نـدانـي مـاوايـم 

سربه صحرا زده از عشقِ تو آواره شدم
دادي بــر بــاد مــرا وُ نكـردي پـــروايـم

وقـتي منظورِ تـو رفـاقتِ نيم راهي بـود 
چـرا وارد شدي اي ناخلـف به دنـيـايـم

مقام وُ منـزلت از دست برفت چـوپـانم
چه بودم وُ چه شدم وايِ من وُ اي وايم

شايقت را همگي احترام داشـتـنـد دي
بـيـا امــروز تـمـاشـا بـكـن چـه رسـوايـم

✍️شايق