يك لحظه نشد

يك لحظه نشد كه رفته باشي از ياد
يادت چو نفس ، اگــر نباشد نيستم

✍️شايق

نه يوسفم

نه يوسـفـم ، نه زلـــيـخاي مـنـي
نه مجنونم ، نه تو لــــيلاي مـنـي
هرچه هستي وُ هستم،اي عشقم   
قسم است كه، همه دنياي مـنـي

✍️شايق

ماشاالله

ماشاالله ، چشمِ بد دور ، من بنازم خالقت
ماهي وُ در هر لباس،زيباتر از گل ميشوي

✍️شايق

با كلاهِ كج

با كلاهِ كج ، فكرِ راست داشت
رهبرم ، يك آدمِ ، بي جوره بود

✍️شايق

تو عزيز دلي

تو عزيزِ دلـي وُ دلـم فقط با تو خوش است
پس بمان ، جايي مرَو ، نباشي من ميميرم 

✍️شايق

حالتم را خوب كرد

حالتم را خوب كـرد ، پيام وُ مسكالِ شـــمـا
خـداوند خوب بدارد ، هـميشه حالِ شــــمـا
توكه خوب باشي،منم،خوب وُ خوشم باوركن
حالِ من بســتـگي دارد ، به احوالِ شــــمـا

✍️شايق

مرهم نميشوي

مرهم نميشـوي اگرم ! خون جگر مكن
بدبختِ پريـشـان شده را ، دربدر مكن

حالم بد است ، خيلي جگرخون وُغمينم
از درد پُرم ، تـو دردِ مـن ، بيـشـتـر مكن

باشد ! تو بهـتريني وُ من خيلي ها بدم!
پس با بدِ خود،كل مكل وُ، سربسر مكن

از من مرنج وُ ، بيشتر از اينم ، مده آزار
با درد وُ اشك وُ آه ، شبم را ،سحر مكن

شــايق نــبُــوَدّ ، لايـقِ ايـن ، اذيـت وُ آزار
يك روز پشـيــمان ميشوي ، با خبر مكن

✍️شايق

سمنگان

سمنگان مُـلكِ افـغان است عزيزان
سمنگان جايِ شـيران است عزيزان

به هنگامِ جهـاد ، جنگ وُ مقـاومت
مجاهدين را مـيـزبان است عزيزان

بنـازم دشت وُ كوه هاي قشـنگش !
سمـنگان راحـتِ جان است عزيزان

علاوه بر تختِ رستم در اين شـهـر !
مـغـاره هايِ باســتان است عزيزان

يكـي از امـاكن هاي تاريـخـي اش
همانا حضرت سلطان است عزيزان

شفـتـالو ، پسـتـه ، زرد آلـو وُ بـادام
به باغ هايش فــراوان است عزيزان

تركمن،پشتون، عرب، ايماق وُ ازبك
و كوچـي هم كماكان است عزيزان

" شايق " گويد دلـم را برده چونكه
همه چيز در سمـنگان است عزيزان


✍️شايق

بانو عسلي

بانو عسـلي ، فدايِ چشمت
بادا ســرِ من ، بلايِ چشمت
چشمِ تو مـــرا ، ديوانه كرده
قربان شوم ، خدايِ چشمت 

✍️شايق

آخر ترا با خودم سفر خواهم برد

آخـر ، تُـرا با خودم ســفـر خواهم برد 
در ماهِ عسل ، سير وُ چكر خواهم برد

با ايـنكه جفـا كردي ، ولي باز هم من!
در فـكـر وُ خـيالِ تو ، بسـر خواهم برد

من جُـز تـو نـداشـتـم وُ ، نـدارم يـاري
دور از سرِ خود ، فكرِ ديگر خواهم برد

هرچند سِـتـم كني ، نـبـيني جُـز مِـهـر
صد تـيرِ جفايت ، به جِگـر خواهم برد

لازم شـود ار ، يك ز جهـان ، برگـزيـنم
جُـز تو هـمه را ، ز دل بـدر خواهم برد

كودكِ درونِ من ، هنـوز هم بغلـيست
يـعـني كـه تُــرا بـاز ، به بـر خواهم برد

✍️شايق