مرهم نميشـوي اگرم ! خون جگر مكن
بدبختِ پريـشـان شده را ، دربدر مكن

حالم بد است ، خيلي جگرخون وُغمينم
از درد پُرم ، تـو دردِ مـن ، بيـشـتـر مكن

باشد ! تو بهـتريني وُ من خيلي ها بدم!
پس با بدِ خود،كل مكل وُ، سربسر مكن

از من مرنج وُ ، بيشتر از اينم ، مده آزار
با درد وُ اشك وُ آه ، شبم را ،سحر مكن

شــايق نــبُــوَدّ ، لايـقِ ايـن ، اذيـت وُ آزار
يك روز پشـيــمان ميشوي ، با خبر مكن

✍️شايق