من زاده ي رنجم
مـن زادهء رنـجــم نـيـاكان من غم است
دردم ولـد رنـج پــدر كـلان من غم است
جز غمِ كسي ندارم و جـز درد نشـناسم
رفيق ، دوست ، يارِ مهربان من غم است
✍️شايق
مـن زادهء رنـجــم نـيـاكان من غم است
دردم ولـد رنـج پــدر كـلان من غم است
جز غمِ كسي ندارم و جـز درد نشـناسم
رفيق ، دوست ، يارِ مهربان من غم است
✍️شايق
من عاشقِ خودمَمّ ، دوست ميدارم خود را
وِلَـنـتـاين هم به جنابِ خودم مــبـــارك باد
✍️شايق
من مسلمانم ولنتاين نيست اندر مذهبم
تقليد كفر وُ يهودا،كَيّ مسلمان مي كند
✍️شاي
جانِ من مغرورِ اين بـازار گـرمئ ها مشو
گُل شگُفد دربهاران، درخزان جان میدهد
✍️شايق
گـر دلـت جـايي گـرفـتـار شـود، زنـدگي در نظرت بد ميشـود
رنج وُ درد تو فراوان شده بغض وُ دلتنگي ات بي حد ميشـود
مهـم نيـست زشتي وُ مقبولي او ! بعـد از خـدا ترا خـدا گردد
چنانش دوست ميداري گاهي ! كه ترا با خودت حسد ميشود
✍️شايق
دخـتـرك دربـدر وُ خـوار شوي اي كاشكي
به مصيـبت ها گـرفـتـار شوي اي كاشكي
روزت سـياه شود ، خير نبيني هـيـچ وقت
در بـلاهـاي بـد دُچــــار شوي اي كاشكي
فريبم داده ، به هـمـرايِ من ، جـفـا كردي
عاشقِ شخصِ فـريبكار شوي اي كاشكي
قصـه وُ افـسـانه ات رُويِ زبـان ها باشـد
رسوايِ كـوچـه وُ بـازار شوي اي كاشكي
از دستِ تو دلـكم داغ داغ وُ بريـان است
مثلِ من خسته وُ بيـمار شوي اي كاشكي
كـتـره وُ كـنايه گـفـته ، مـرا رنجم كــــردي
فـاقد از زبان وُ گـفـتار شوي اي كاشكي
جگـــرت خون شود ، دردت بي دوا باشـد
از عمر وُ زندگي بيـزار شوي اي كاشكي
مـرا بـر بـاد كـردي در بـدر وُ خاك به سر
زيـرِ موتر شـده افـگار شوي اي كاشكي
دوستان دشمن جاني شده تركت بكنند
به چـشمِ اقاربت خـار شوي اي كاشكي
شايق ازديوانگي هايت ديگرخسته شده
يابميري ياكه هوشيار شوي اي كاشكي
✍️شايق
هيچ معشوقِ به عاشقش نمي دارد روا
آنچه يـارِ جاهلِ ما ، بـا دلِ ما مي كند
✍️شايق
عــشــقِ من رهــگــذر بـود ، از من گـــذر كرد وُ رفت
ميـگـفـت جــگــرم هـسـتي ، ترك جــگــر كرد وُ رفت
عـشـقـم ، جـانـم ، زنـدگـيـم ، تـكـيـه كـلامـش بـوده
دوست داشتـنش دروغ ، بود از من حذر كرد وُ رفت
✍️شايق
قـرار نگـيرد ، نه در خانه ، نه در كار عاشقت
بـي تو آرامش ندارد ، در هـيـچ ديـار عاشقت
وقتي يادت ميكند ، اشكش سرازير ميشود
يعنـي كه دق شده از پشتِ تو بسيار عاشقت
راحتِ جانش تويـي ، دارو وُ درمـانش تويـي
طاقـتِ دوري نـدارد ، گـشـتـه بـيـمار عاشقت
فكرِ لبخندش مباش ، آياتِ چشمانش بخوان
شاد ميگيرد خودش ، از شرمِ اغـيار عاشقت
دست بِكش از بي وفايي ها ، وفا را پيشه كن
اذيتش بـسـيـار كردي ، بيـش ميـازار عاشقت
بـدونِ من گـر خوشي ، از عمقِ دل آمين بگـو
الـهـي كاشـكي بـميـرد ، در انـفـجـار عاشقت
✍️شايق
كاشكي همچون پيمانت دوست مي داشتي مـرا
يا چـو حـرفـهـايِ زبانت دوست مي داشتي مـرا
وفـــا مي كــــردي به وعــــده هـــايِ روزِ اولـت
نه ايـنـكهِ طـبـقِ پـلانـت دوست مي داشتي مـرا
مردانه ايستادگي چون خود نمي خواستم ز تو
حد اقـل قــــدرِ تـوانـت دوست مي داشتي مـرا
وجدانت راحت نمي بود خواب نمي بردت اگر!
واقـعــاً با دل وُ جـانـت دوست مي داشتي مـرا
دعواي خدايي نداشتم ، نمي گفتم سـجده كن
اقـلاً چـون نـــزديـكانت دوست مي داشتي مـرا
پـروايِ آبـروي مـرا در سر نـداشـتي به بـلايت!
خـاطـرِ نـام وُ نـشـانـت دوست مي داشتي مـرا
اثـــري هـم از وفــــا در تـو اگـر مي بـود بـاز !
هـنـگامِ سـود وُ زيـانت دوست مي داشتي مـرا
شـايـقم گـفتن هايت گر واقـعي مي بود كُنـون
فكر مي كـرديم از آنت دوست مي داشتي مـرا
✍️شايق
چه بودم؟چه شدم؟چه خواهم شد؟
لاجواب اين سه سوالِ خودم است
✍️شايق
بي وفــا بـود دلــــبرم ، تـــركِ وفــايم نمود
خودش مرا عاشق كرد خودش رهـايم نمود
ابتـدا عـادتم داد به عـشق وُ مهـر وُ الـفـت
وقـتي معـتادش شـدم از خود جـدايم نمود
شاد وُ خندان بودم وُ پـروايِ هـيـچـم نبود
با غـم وُ رنج وُ تـشـويـش او آشـنـايم نمود
وقتي نميخواستمش يك بنده ي بيش نبود
چون گرفتارش شدم ، خود را خـدايم نمود
مرا سر وُ كار نبود با عـشق وُ عاشقيها
در اين دردِ بـي درمـان ، او مبـتـلايم نمود
وقتي دوستش نداشتم جان وُ جگرش بودم
ديدكه عاشقش شديم كسيتي صدايم نمود
✍️شايق
دوســتـت دارم ديـــوانـه وار ميخواهم ترا
تـو عـزيـزِ ايـن دلـي بـسـيـار ميخواهم ترا
مگو نمي خواهي وُ دوستم نداري بي وفـا
صد كني رد من صد وُ يك بار ميخواهم ترا
گاه حسـادت ميكنم از خواسـتنِ بسـيارِ تو
بـيـشــتر از تـصَـوُرت اي يــار ميخواهم ترا
هر چند مهرت نديدم بـار ها غــم دادي ام
بـا هــمـــه رنــج وُ غــم وُ آزار ميخواهم ترا
حق نداري كه بپرسي بهرِ من چي كرده اي
از ملـيون ها جميعتِ اين شار ميخواهم ترا
زياد شـد ديوانگي ها جانِ شايق گوش كن
بعد ازين با منطق وُ هوشـيار ميخواهم ترا
✍️شايق
غلط است ، اينكه گويند دوري وُ دوستي
هركه از ديـده رَوَد ، دِيـر نـمــانـد در دل
✍️شايق
وُضو نموده سر به سجده نِه ، عبادت كن
هيچ غمي نيست ، كه او را نماز كم نكند
✍️شايق
تـا نخـواني لايك مكن اِجبار نيست
بي كامنت لايكت مرا در كار نيست
لايك يعنـي مي پسـندي حـــرفِ من
پس نظر اِبـراز بكن، دشـوار نيست
✍️شايق
تنهايي تاوانِ انـســــان بودن است
حسِ تنها خسته از جان بودن است
هركه وفـا كــرد وُ عشـقـش پاك بود
عاقبتـش چشـمِ گـريان بودن است
✍️شايق
نه كسي بـي قرارِ مـن ، نه بـي قرارِ كسم
نه منـتـظرم كسي است ، نه انـتـظارِ كسم
خوانده ام جنازه ي عشق وُ عاشـقي هارا
نه كسي يارِ من است وُ نه خودم يارِ كسم
✍️شايق
بـه دنـيــا نـمي دهـم مـسـكـن وُ مــاواي ترا
كـس نـمـي توانـد بگــيـرد در دلـم جـاي ترا
بدونِ تو زندگي سخت نه بل ناممكن است
مـيـمــيـرم روزي اگــر نـشــنـوم صـداي ترا
من شـكارِ آن دوتا چشـمانِ مسـتت شده ام
واي من صـدقه شـوم چـشـمـانِ زيبـاي ترا
قد بلـند قامت بلـند مقـبول وُ زيـبايي گلـم
جـوره اصلاً نيـسـت هيچ جـا قـدِ بالاي ترا
چشم بادام كـومه سـيب وُ لـب انار قـندهار
كـس ندارد در جهان اين دو سه تا جاي ترا
زهر باشد عاشقت را بي لبانت خور وُ نوش
چون چيـزي ديگـر نـدارد طـعـم حلـواي ترا
✍️شايق
فرصت از دست مده دخترِ حاجي زود باش
بهرِ كانديد شدنم ، دو بانو معاون كار است
✍️شايق