آنجا را نميدانم

آنجا را نـمـي دانـم يـومُ الـبـتـر است اينجا
احـوالِ زنــدگـانـي طـورِ ديـگــر است اينجا

هـر لحظه غـم وُ انـدوه ، هـر روز پـريـشـاني
مُرديم هلاك گشتيم بس دردِسر است اينجا

غـم بـر سـرِ غـم آيـد خوشـبـخـتي را نبـيـني
در انـتظارِ شـادي چشـمم به در است اينجا

چي بـودم وُ چي گشتم ، بـاور نـمـي تـوانم
عُـمرِ سرور وُ مستي چه زودگذر است اينجا

هموار خوانده بـودم ، جاده هاي زندگي را
فكرش نكرده بودم ، كوه وُ كـمر است اينجا

دست به دستم نرسد ، رونـق گـرفـتـه كـارم
تشويش وُ پريشاني سود وُ ثمراست اينجا 

بي پول نمي شود كه ، نايل آيِيم به مقـصد
هرگامِ كه برداري حرف از دالر است اينجا

مي خـواهي ار بداني ، حال وُ هواي ِشـايق
در كُنجِ غـم فِـتـاده ، خونِ جگـر است اينجا

✍️شايق

كشش دل اگر دوا ميداشت

كـشِـشِ دل اگـر دوا مـيـداشت
به هـر قـيـمـتـش دوا مي كردم
دلِ عاشـق اگـر صــبـر مي شـد
پـيـشِ رحمـان الـتـجا مي كردم

عشـق دردِ ســرطاني واريـست
آرام آرام خــــــرابـت مـي كـنـد
چـاره اش اگـر بـا دعا مي شـد
شب وُ روز خـدا خـدا مي كردم

دلِ من خيـلي ز بان نافهم است
حـرف عالـيِـش نمي شـود اصلاً
زنـدگـي بي دل اگـر مـمكن بود
او را از ســـيـنـه جـدا مي كردم

كاش عـاشـق نـمي شـدم اصـلاً!
عشـقِ لـعـنتي مرگِ تدريجـيست
خـودكُـشي راهِ حـل اگـر مي بـود
حالا وقـت تـركِ دنــيــا مي كردم

چي يك زنـدگـي راحتي داشـتـم 
خـوش وُ آرام بـســـــر مـي بـردم
غـمِ امــــروز نـبـود ، ار ديـــروز !
ســجـده ي شُــكـر ادا مي كردم

بـسـكه رنـجـانـده مـرا بـدرنـگـم !
دلـم از عـاشـقـي هـا سـرد شـده
مـفـتـي عِـشــاق اگـر مي بـودم !
قـتــلِ مــعــشــوقـه روا مي كردم

✍️شايق

دلتنگ تو ام

دلـتـنـگِ تـو ام بگـو كـجايي بانو؟
چَندي شده است نميـنمايي بانو
من بيـتو خراب ، خسته وُ رنجورم
بي من تو بگو در چه هوايي بانو؟

✍️شايق

دختر حاجي

دلـبـاخـته وُ شيدايِ تو ام دخـتـرِ حاجي
مجنون شده رسواي تو ام دخـتـرِ حاجي

از بسـكه تو به مـغـز وُ دلـم جا گرفـته اي
هر لـحـظه در هـوايِ تو ام دخـتـرِ حاجي

تسكينِ دلم بستگي دارد به دو چشمت
مـُعـتـادِ چشـم هـايِ تو ام دخـتـرِ حاجي

تو ماهِ آســمـاني، قشنگ وُ ظريف وُ ناب
من هيچ وُ خاكِ پـايِ تو ام دخـتـرِ حاجي

از بـسـكه عــزيــز وُ جگـرت آفــريـده رب
مـدهـوشِ تـمـاشـايِ تو ام دخـتـرِ حاجي

عـشـوه هـاي تو جـانِ مـرا مـيگـيـرد آخـر
مـن كـشــتـه ي ادايِ تو ام دخـتـرِ حاجي

فرمان بده بگو چي كنم بهـرِ خوشي ات؟
سـرباز وُ جـان فـدايِ تو ام دخـتـرِ حاجي

در دل مـگـيـر ، نـاراحـتـت كـردم ار گـهي 
هـم درد ، هــم دوايِ تو ام دخـتـرِ حاجي

ان شـاالله كه قسـمـتِ ما و تو باهم است
مـن دامــــادِ بــابــاي تو ام دخـتـرِ حاجي

✍️شايق

من ترا دلبر و دلدار

من تـرا دلـبر وُ دلدار بودم مي باشـم
از شروع با تو وفادار بودم مي باشـم

جز تو پروايي كسي هيچ ندارم عشقم
هميشه تـرا ناز بـردار بودم مي باشـم

هيچ تشويش مكن عاشقِ ديگر نشوم
تـرا مـن عـاشقـكِ زار بودم مي باشـم

صادقم به عشقِ تو خائن نِيَم باور كن
چون اوايل كه ترا يار بودم مي باشـم

آرزويِ ديـگـري جـز تو نـدارم عـشـقم 
وز خـدا تـرا طـلــبـگـار بودم مي باشم

به يكي دوبـار ديدن سير نگردم اصلاً
تـرا من شـايقِ ديـدار بودم مي باشم

✍️شايق

بشنويد من دل و جان

بشنويد من دل وُ جان مي فـروشم
به خوبرويان وُ خوبان مي فـروشم

خريداري اگر پيش آ كه مفت است
قـيـمت نه ! بلكه ارزان مي فـروشم

خـــاطـــرِ آن بـي وفـايِ سـتـمـگـر
امــروز دل را به تـاوان مي فروشم

بي وفـــا را بـه نـقــدِ جـان نـدهـم
بـــر وفـــادار رايــگـان مي فروشم

دلِ من عـاشـقِ كــافــر شـده بـود
به يك شخصِ مسلمان مي فروشم

از آن ظـالـم چه رنج ها كه نـديـده
به دلـسـوز وُ مهــربـان مي فروشم

به سـر دارم هـوايِ دُخـت پامــيـر
به زيـبا رويِ شغـنان مي فـروشم

شـايق گويد به هر قيمت كه باشد
دلـم را در بدخـشان مـي فـروشم

✍️شايق

معلم

تويـي فـخـرِ رسـالت ، اي مُعَلِم
نـبـاشـد كس مثـالت ، اي معلم

خدايِ شاگردان ، بعد از خداوند
تو را سـاخـته كمالت ، اي معلم

خدا خـوانـند تُـرا ، مخلوقِ عالم
خدايي خوش بحالت ، اي معلم

چـراغِ عـلـم ، روشن كردي هرجا
تبـاه سـاختي جهالت ، اي معلم

علـم بر جهل ، پـيـروز كردي آخر
بـهشت باشد مِدالت ، اي معلم

شـاگـردِ حوصله گـيـرِ تو ، شايق
نـديـد يك روز ملالت ، اي معلم

وصـفِ تو ، هـيـچ پـايـاني نـدارد
من در توصـيف لالت ، اي معلم

خجسـته ، مـبـارك ، تـبـريك بادا
امـروز وُ ماه وُ سـالت ، اي معلم

✍️شايق

چشمت

هم صدقه وُ هم فدايِ چشمت
اي به جــانِ مــن بـلايِ چشمت
چشمِ تو مــــــــــرا ديوانه كرده 
قربان شوم خــــــــدايِ چشمت

✍️شایق

ز بس كه بد نوشته است

ز بس كه بـد نـوشـتـه اسـت خـدا تـقـديـرم
به هر سو بند مي خورَد جاده هايِ مسـيـرم

كـاش ايكـاش خـدا خـلـق نـمـي كـرد من را
به دنـيــا آمـدنـم اسـت جُــرم وُ تـقـصــيـرم

روزِ خـوش نـديـده ام از تـولـــدم تـا كــنـون
بـه گـريـه زاده شـدم وُ بـه گـريـه مــيـمـيـرم

جاده ي شانس من از كودكي ناهموار است
در خم وُ پـيـچِ نـصـيـب بـه دامِ غـم اسـيـرم

گله از كـس نكـنـم چونكه قـسـمـتـم بـد بود
شـخصِ بـدبـخـتـم وُ از طالـعِ خود دلگـيـرم

حالم اصلاًخوب نيست خيلي پريشان هستم
گـر تو بـاور نكـنـي خِـيـره شَـو بـه تـصـويـرم

✍️شايق

واقعا كس به درد كس

واقـعـاً كـس به دردِ كـس ايـنجـا نمـيخورد
اصــــلاً به دردِ زنـدگـي دنـــيــا نمـيخورد

احساس وجود ندارد وُ وجدان زنده نيست
حتي بميـريم ، كـس غـصه ي ما نمـيخورد

مُـرديـم ز تـشـنگي وُ نشد يافت قـطـره آب
بـعـداً به هـيچ درد چــاه وُ دريــا نمـيخورد

دسـتِ كـُمكـگـر  پاكـتـر از لـبِ دعا گوسـت
وقــتِ كُـمـك  به دردِ مــــا دُعـــا نمـيخورد

تنـهـا شده بود شـايق وُ تنهـاتر است كنون
هيچ كـس به دردِ ايـن مـردِ تنهـا نمـيخورد 

✍️شايق

معلم

مُعَلِم مايهء لطف وُ صفا است
مُعَلِم معـدن وُ گـنـجِ طلا است

سـرا پـايِ مُعَلِم مـهـربـانـيست
معلم بعدازخدا چون خدا است

احـتـرامِ مُعَلِم چـون كـنـيـم كه!
اســاتـيـد وارثـيـنِ انـبــيـا است

روشـن فكرانِ امـروزي را در كل
مُعَلـِمان زعيـم وُ پـيـشـوا است

شـاگردان را مُعَلِم در هر عرصه
هادي وُ رهبر وُ هم رهنما است

شـايق گويد كه اســتـادِ عـزيـزم
مـــبــارك امـروز روزِ شـما است

✍️شايق