ندانـسـته قـضـاوت كردنت عيب است
*
تو از حـالِ پـريـشــــانم چي ميداني
تو از درد وُ غـــمِ جـانم چي ميداني
تو از اشكـهايِ پـنــهانم چي ميداني
تو از انـدوه وُ افــغــانم چي ميداني
*
پس بـنـاحق ملامت كردنت عيب است

مـشـو قـاضي ي ظاهـر بين ، گـنـاه دارد
**
شادي هايم همه از رويِ اجبار است
خنده هايِ رُو لبم از شرمِ اغيار است
دلـم از زنده بودن سخت بيزار است
چونكه اين حالـتم هر روز تكرار است
**
مــرنـجـان از خـودت دل را ، كه آه دارد

مـثـلِ من كـس در عــزا وُ مـاتـم نيست
***
سـيـه بخـتم، خـراب است روزگارم
به صـد هـا دردِ بي درمـان دُچـارم
گهي پـايين ، گهي بالاست فِـشـارم
و هـيچ شب تا سـحر خوابي نـدارم
***
خور وُ نوشم بجـز انـدوه وُ غــم نيست

شُـكـرِ خـــدا بـكـن نـيـســتـي بـجـايـم
****
سـراسـر زنـدگي ام آه وُ درد است
دلــم از زنـدگاني سـردِ سـرد است
شب وُ روزم با غمـها در نبرد است
صبوري ميكنم چون كارِ مرد است
****
چـي مـي كشم خـودم دانـم خــدايـم

🥃شايق🚬