برباد رفت آرزوهايم ، غـمگين وُ جـگـر خونم
از دايره ي خُرسـندان ، چنديست كه بيرونم

عقل وُ هُنر وُ هوشم ، وابـسته ي ثـروت بود
فــرزانـگـي ام مُـــرده ، ديـوانـه وُ مـجنـونم

در خـانـه هـاي اقــوام ، رويِ زبــانِ هـركس
بعد از شكستِ عشقي ، افسانه وُ مضمونم

گـه گـاه غــمِ يـك روز ، يـك سـال پـيري آرد
يـك غايـتـا چـه بـودم ، افسوس چـه اكنونم

در مُدتِ بـسـيـار كم ، باخـتم همه چيـزم را
پـيشرفـت وجـود ندارد ، هـر روز دِگـرگـونم

درد وُ غــم وُ انــدوه را ، در بــدل جـوانــي
فلـكـم عـطا كرده ، از وي خـيلـي مـمـنونم

رنج آور است به شايق ، اين زنـدگيءجبري
تـركِ دنـيـا مي كـردم ! افسوس كه مفـتونم

✍️شايق