تو شاهدخت پدر
تو خود را دوست ميداري ، منم كز خويش بيزارم
تو شاهدختِ پـدر هسـتي ، وُ من رســوايِ بـازارم
تو با چشمِ سياه وُ سركشِ خود، مست وُ مغروري
ولـي من ، خسـته وُ افسـرده وُ بـدحـال وُ بـيـمـارم
نـدارم حِس وُ حـالِ خوب ، دِگـرگـون وُ جگـرخونم
مــدارا كـرده دركـم كـن ، مـرنــج از كـار وُ كـردارم
تو هر شب در ميـانِ بسـتر خود ، خوابِ راحت كن
ولـي من سـر به رويِ ، زانـويِ غــم مـانده بـيـدارم
بـه بـازارِ مـحـبـت ، فــرقِ مـا بـســــيـار مي بـاشـد
تويـي هم صحـبت گلـها ، وُ من همــسـايه ي خارم
خاطرخواهِ تو بسيـار اند ، نوازش مي شوي هر دم
منِ مـسـكـين بـجـز از تو ، كـي را دارم ؟ بگـو يـارم
كجاي اين كارانصاف است؟ ناانصاف بگو بر من
به هـيـچـم مي فـروشي وُ ، مَنَـت با جان خـريدارم
تــقـاضـايِ ديگـر از تو نـدارد شـــايـقـت ، امـــــا !
اگـر تسـكـين نمـي بخـشي مـرا ! لطـفاً ، مـيـازارم
✍️شايق